امروز : چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۰/۱۷ - ۹:۱۹ ذخیره فایل ارسال به دوستان

ناودانهای خرم دره ای!

از ترس سُر خوردن ،با قدم های کوتاه روی یخ های پیاده رو راه می رفتم و تمام حواسم به پایین و قدمهایم بود که یک دفعه از سمت بالا ،یک آب یخ حسابی روی سرم ریخت ! برف آب شده ای که در وسط زمستان ،ابتدا عینکم را کثیف کرد ،سپس سرم را شُست و بعد ،از گردنم پایین رفت !

 

 

از ترس سُر خوردن ،با قدم های کوتاه روی یخ های پیاده رو راه می رفتم و تمام حواسم به پایین و قدمهایم بود که یک دفعه از سمت بالا ،یک آب یخ حسابی روی سرم ریخت ! برف آب شده ای که در وسط زمستان ،ابتدا عینکم را کثیف کرد ،سپس سرم را شُست و بعد ،از گردنم پایین رفت !
متهم ردیف اول ،یکی از دهها ناودانی بود که در پیاده رو ها محل تخلیه آب آنها به شکل بسیار دقیقی درست روی سر عابران تنظیم شده است !
لحظه ای شوکه شدم و عینکم را در آوردم که پاک کنم که احساس کردم یک ماشین در حال عبور به من بوق زد ،چون آن لحظه عینک نداشتم او را نشناختم ولی برای خالی نبودن عریضه ، با لبخندی پاسخش دادم ،یک دفعه همسر گفت :خانم کی بود ؟
گفتم :کدوم خانوم !من اصلا اونو ندیدم و همینطوری سر تکان دادم .همسر گفت :آره معلومه !
او سه چهار قدمی راه رفت و غُر زد تا اینکه به مقابل یک ساعت فروشی رسیدیم همسر با دیدن ساعت ها با لحنی که حاکی از تنبیه بود گفت :برام ساعت می خری؟
وارد ساعت فروشی که شدیم از شنیدن قیمت ساعت، آب سرد ریخته شده بر روی سرم در یک لحظه بخار شد و با پرداخت قیمت آن اعتبار کارتم هم به طور کامل دود شد!
آن روز شاید دقایق خوبی برای من رقم نخورد ولی در مقابل«ساعت» خوبی برای همسرم رقم خورد !

خانه را که می ساختم به مهندس گفتم :مهندس ! حالا با داستان ناودانی خانه خودمان چه کنیم ؟
او گفت :درستش میکنیم .
مهندس بر خلاف روال معمول خرم دره ای، که اصولا شیب پشت بام ها به سمت جلوی ساختمان می باشد و آب برف و باران پشت بام با یک لوله دراز و پس از زشت کردن نمای ساختمان و یخ زدن در زمستان،به روی سر عابران یا کف کوچه و خیابان می ریزد ، شیب ساختمان مرا از اطراف به سمت مرکز پشت بام قرار داد ،بطوری که آب برف و باران پس از هدایت به مرکز پشت بام ،با یک لوله از وسط دیوار به سمت زیر ساختمان و از آنجا مانند آب فاضلاب روانه بیرون می شود و این موضوع هیچ موقع ، هیچ مشکلی را برای ما ،ساختمان و یا عابران ایجاد نکرد.

 

«نوشته  بهنام شیرمحمدی »

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه